![]() |
![]() |
|
|
هيچ صدايي نيست که تمام شب را هیچ کس نیست 5/3/87 |
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم تیر 1387ساعت 18:53 توسط پرهام |
|
|
یارا طلب عشق به هر بی سر و پایی منداز
جانا سر خود را به اندیشه ی یاری منداز ما که با ناز تو از ریشه به خاک افتادیم دل ما هیچ دلت را تو به بازی منداز ۸/۲/۸۷ * * * اندر دل دیوانه کسی عاشق ما نیست جانم ز تن افتاده نگویید که صاقی باز ا .که در دستانش جام سرابیست ۸/۱۱/۸۶ * * * از رود به ما قطره ی ابی دادند از یار به ما بی سر و پایی دادند این چند صباح گذر عمر گذر کرد از دست نه قران. بلکه جام شرابی دادند ۹/۲/۸۷
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 16:56 توسط پرهام |
|
|
پنجره در حسرت يک روزنه
با نور خوش است گل در حسرت يک باد به يک رود خوش است سنگ خارا نتواند که زند بر دل ياغي زندان دل ياغي به يک دست به يک تنگ بي حصار خوش است و در اين هستی هيچ هستي نيست که به نجواي نگاه دل ما گوش کند گوش ها پر شده از زور و تنها چاره ي اينها قیام است که از دور خوش است روشني در پي ما بود ولي دل ما دور ز يزدان و به يک ناز خوش است " ديوانه " |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 20:14 توسط پرهام |
|
|
...
هرچه بود اکنون نیست ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 21:22 توسط پرهام |
|
|
گوش کن ديوانه_18/11/86 |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 11:55 توسط پرهام |
|
|
می بارید |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 11:5 توسط پرهام |
|
|
دلم ميخواهد داد بزنم: دلم ميخواهد داد بزنم: |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 17:5 توسط پرهام |
|
|
(لطفاً این شعر رو تا اخر بخونید)
دردهای من جامه نیستند تا ز تن درارم چامه و چکامه نیستند تا به رشته سخن درارم نعره نیستند تا ز نای جان درارم دردهای من نگفتنی دردهای من نهفتنی است * دردهای من گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست درد مردم زمانه است مردمی که چین پوستینشان مردمی که رنگ روی استینشان مردمی که نامهایشان جلد کهنه ی شناسنامه هایشان درد میکند من ولی تمام استخوان بودنم لحظه های ساده ی سرودنم درد میکند انحنای روح من شانه های خسته ی غرور من تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است کتف گریه های بی بهانه ام بازوان حس شاعرانه ام زخم خورده است دردهای پوستی کجا؟ درد دوستی کجا؟ * اولین قلم حرف حرف درد را در دلم نوشته است دست سرنوشت خون درد را با گِلم سرشته است دفتر مرا دست درد میزند ورق شعر تازه ی مرا درد گفته است درد هم شتفته است پس در این میانه من از چه حرف میزنم؟ درد،حرف نیست اردیبهشت 67 |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفتم دی 1386ساعت 9:20 توسط پرهام |
|
|
روز وصل دوستداران یاد باد کامم از تلخی غم چون زهر گشت گرچه یاران فارغند از یاد من مبتلا گشتم در این بند و بلا گرچه صد روست در چشمم مدام راز حافظ بعد از این ناگفته ماند |
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 12:21 توسط پرهام |
|
|
ان زمان که قلب را بشناختم تکه ای بی جان میپنداشتم واقعا ضرب دلم بحر چه بود تنها کارش جان بخشیدن بود؟ ناگهان این کوبه ها تندتر شد دل را ناز کسی باور شد دل من میخواست از جا بپرد برود قلب کسی را بدرد کس ندانست که دل او را میخواند با خرامان دل ما را ویراند دل من از کوبه ها نومید شد در نگاهی بیکس و بیدین شد وز بدان روز به بعد بی تردید هرکه میدید بدو می خندید دیوانه-۲/۸/۸۶ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 18:37 توسط پرهام |
|
|
چه وصالیست که از چاله به چاه افتادیم
دست در دست هم اما چه جدا افتادیم گرچه از درد رهاییم ولی در کنج اتاق دلبری رسم خوشایندیست در محفل ما ما که از روز ازل در پی یاری بودیم فدا کردن جان در ره عشق کاریست عبث شمعی که ز دستانت روشن شده بود ما را سر سوزن مهری کافی بود
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 16:4 توسط پرهام |
|
|
The grass was greener |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 15:44 توسط پرهام |
|
|
ندیدیم
عشق را اسان گذشتیم از کنارش غافل از اینکه بدانیم شرط زندگیست ... ۸۶/۷/۲۴ـنوشته شده در تنهایی ها |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 17:20 توسط پرهام |
|
|
نوایی وزید:
شمعی لرزید اشکی چکید تاریکی ترسید اخمی خندید چشم چرید دست لرزید گاو فهمید مرگ بوسید گل تکید نفرت بارید عشق پوکید خداوند خندید امتحان بود گرفتند تجدید ... ۳۱/۶/۸۶-نوشته شده در تنهایی ها
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 11:45 توسط پرهام |
|
|
گل در بر و می در کف ومعشوق به کام است
گو شمع نیارید در این جمع که امشب
در مذهب ما باده حلال است ولیکن
در مجلس ما عطر میامیز که جان را
گوشم همه بر قول نی و زخمه ی چنگ است
از چاشنی قند مگو هیچ و ز شکر
تا گنج غمت در دل ویرانه مقیم است
از ننگ چه گویی که مرا نام ز ننگ است
میخواره و سر گشته و رندیم نظر باز
با محتسبم عیب مگویید که او نیز
حافظ منشین بی می و معشوق زمانی
(سفارشی) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 10:34 توسط پرهام |
|
|
You, do you remember me |
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 13:59 توسط پرهام |
|
|
با عرض سلام و خسته نباشید به همه ی بینندگان.شنوندگان.و مخصوصا منتقدین عزیز
در این پست قصد دارم به برخی از انتقادات(نظرات) شما دوستان پاسخ دهم
۱.بعضی از دوستان خوش سلیقه امدند و گفتند:وب قشنگی داری.به ما هم سر بزن پاسخ:تا جایی که تونستم سر زدم
۲.جمعی از منتقدین در طی گردهمایی که تشکیل دادند اظهار داشتند چرا از زبون خودت چیزی نمینویسی؟؟؟ پاسخ:در حال حاظر یک پست رو با قلم خودم نوشتم که سر و صدای برخی دیگر از منتقدان را در اورد که انها نیز اظهار دارند: ۳.اخرش(بعد از ولی)چیه؟ پاسخ:اگر اخرش رو بگم که دیگه حال نمیده.اصلش به اینه که تو خماریش بمونین...
در توضیح برای پاسخ قسمت ۳ باید بگویم که:ما یه معلم نقاشی داشتیم به اسم ص.همیشه میگفت:تو کاهایی که از خود باقی میزارین سعی کنین یک ابهامی ایجاد کنین که مخاطب رو به سمت خود بکشید و حواسشو جمع کنید.من هم سعی میکنم از این روش استفاده کنم
توضیح:سبک اون شعری که در پایین به تحریر در اوردم کاملا ابدایی میباشد و هر گونه کپی برداری پیگرد قانونی دارد .
در ضمن اساتیدی که نیومده از وبلاگ میرین(حق دارین!!!)سعی کنین یک ابراز وجودی بکنین
با تشکر پرهام |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 23:49 توسط پرهام |
|
|
او را دیدم مرا ندید دوستش داشتم مرا دید عاشقش شدم نفهمید نشد بگم پرید . . . تنها تر شدم او نبود . فراموشش کردم برگشت . . ندیدمش مرا دید دیدمش دوستدارم شد عاشقم شد ولی... ۸۶/۵/۲۶-نوشته شده در تنهایی ها
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 12:21 توسط پرهام |
|
|
من هیچ ندانم که مرا انکه سرشت از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشت جامی و بتی وبر بطی بر لب کشت این هر سه مرا نقد و ترا نسیه بهشت
این یکدوسه روز نوبت عمر گذشت چون اب بجویبار و چون باد به دشت هرگز غم دو روز مرا یاد نگشت روزی که نیامدست و روزی که گذشت
در پرده ی اسرار کسی را ره نیست زین تعبیه جان هیچکس اگه نیست جز در دل خاک هیچ منزلگه نیست می خور که چنین فسانه ها کوته نیست
دریاب که از روح جدا خواهی رفت در پرده ی اسرار فنا خواهی رفت می نوش ندانی ز کجا امده ای خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت
گویند کسان بهشت با حور خوش است من میگویم که اب انگور خوش است این نقد بگیر و دست از ان نسیه بدار کاو از دهل شنیدن از دور خوش است
ا رند یکی و دیگری بر بایند بر هیچکسی راز همی نگشایند ما را ز قضا جز این قدر ننمایند پیمانه ی عمر ماست می پیمایند
این کوزه چو من عاشق رازی بوده است در بند سر زلف نگاری بوده است این دسته که بر گردن او می بینی دستی است که بر گردن یاری بوده است
عمر بن ابراهیم خیام نیشابوری
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 12:4 توسط پرهام |
|
|
یه اهنگ بسیار زیبا از تهی(TOHI) که برای معلولین خونده
من که با این اهنگ خیلی تکون خوردم... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 9:35 توسط پرهام |
|
|
رفته بودم سر حوض تا ببینم شاید,عکس تنهایی خود را در اب, اب در حوض نبود. ماهیان میگفتند: هیچ تقصیر درختان نیست. ظهر دم کرده ی تابستان بود, پسر روشن اب,لب پاشویه نشست و عقاب خورشید,امد او را به هوا برد که برد.
به درک راه نبردیم به اکسیژن اب. برق از پولک ما رفت که رفت. ولی ان نور درشت, عکس ان میخک قرمز در اب که اگر باد می امد دل او,پشت چین های تغافل میزد, چشم ما بود. روزنی بود به اقرار بهشت.
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی,همت کن و بگو ماهی ها,حوضشان بی اب است.
باد می رفت به سر وقت چنار. من به سر وقت خدا میرفتم. ... "سهراب سپهری"
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 12:17 توسط پرهام |
|
|
چیز هایی دیدم در روی زمین:
کودکی دیدم ماه را بو میکرد. قفسی بی در دیدم که در ان روشنی پرپر میزد. نردبانی که از ان عشق میرفت به بام ملکوت. من زنی را دیدم نور در هاون می کوبید ظهر در سفره انان نان بود"سبزی بود"دوری شبنم بود"کاسه داغ محبت بود. من گدایی دیدم در به در می رفت اوازه چکاوک می خواست. و سپوری که به یک پوسته خربزه می برد نماز. بره ای را دیدم بادبادک می خورد. من الاغی دیدم ینجه را می فهمید. در چراگاه نصیحت گاوی دیدم سیر.
شاعری دیدم هنگام خطاب به گل سوسن می گفت:"شما"
سهراب سپهری
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 12:5 توسط پرهام |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 12:37 توسط پرهام |
|
|
چترها را باید بست
زیر باران باید رفت. فکر را"خاطره را"زیر باران باید برد. باهمه مردم شهر"زیر باران باید رفت. دوست را زیر باران باید دید. عشق را زیر باران باید جست. زیر باران باید با زن خوابید. زیر باران باید بازی کرد. زیر باران باید چیز نوشت"حرف زد"نیلوفر کاشت. زندگی تر شدن پی در پی" زندگی اب تنی کردن در حوزچه اکنون است.
رخت ها را بکنیم: اب در یک قدمی است. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 22:5 توسط پرهام |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 17:23 توسط پرهام |
|
|
با سلام
هنوز مطلب خاصی ندارم براتون بزارم ولی به زودی اماده میشه منتظر باشید... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 17:8 توسط پرهام |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به اب. دور خواهم شد از این خاک غریب که در ان هیچ کس نیست که در بیشه عشق قهرمانان را بیدار کند... |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 |
| پیوندها |
|
مهیار ممد ابوالفضل(1) ابوالفضل(2) هما علیرضا و خودم |
|
RSS
|